خانه » تحلیل های روز » همسر شهید اقارب پرست:بیا از خدا شهادت مرا بخواه

همسر شهید اقارب پرست:بیا از خدا شهادت مرا بخواه

امیدوارم بتوانم تکلیفم را نسبت به شهید عزیزم ادا کنم. نمی دانم از کدام رفتار و اخلاق حسنه او آغاز نمایم. ایشان خیلی مهربان، با تقوا، فروتن، باوقار، در کار خیلی جدی، بی توجه به دنیای مادی، به فکر آخرت، عاشق مهدی (عج) ، عاشق امام حسین(ع)، عاشق خدا، عاشق اهل بیت، محبوب فامیل و دوستان، چراغ فروزان خانه، مرد زندگی، رازدار همه، همسر نمونه، معلم و هدایت کننده زن و فرزند و بسیار بی ریا بود.

برای هریک از خصوصیات بالا به طور خلاصه شرح می دهم:

شهیدحاج حسن آقا اقارب پرست بسیار مهربان بود. هرگز از زبانش نشنیدیم و ندیدیم که چیزی اظهار نماید، اگر با کسی دعوا می کرد و یا از کسی ناراحتی داشت همه را به خوبی یاد می کرد و خیلی با گذشت بود.

بارها در فراق او به سر می بردیم و از تو می خواستیم کمی خشونت داشته باشد، کمی ما را ناراحت کند، کمی کار خلاف انجام دهد تا در فراقش نسوزیم. در جواب فقط می خندید. هرگز در منزل از او تندی ندیدیم.

و اما تقوا، تقوایش در سطح بالایی بود. همیشه سعی می کرد پایش را جای پای اهل بیت بگذارد. مرتب احادیث و مسائل شرعی را مطالعه می کرد، می شنید و انجام می داد و به ما می آموخت و ما دنباله روی او بودیم. از این کار لذت می بردیم و افتخار هم می کردیم.

یکی از دوستان بعد از شهادت ایشان می گفت که من پشت سر این شهید اقتدا کردم و نمازخواندم. زیرا که همه ایشان را به داشتن تقوا کامل قبول داشتیم. پس از گذشت مدت کوتاهی از شهادت با شنیدن ماجراها و صحبت های مختلف کم کم به شخصیت این شهید پی می برم.

خیلی فروتن و باوقار بود. اغلب کارهای شخصی خودش را در منزل انجام می داد. حتی به ما نیز کمک می کرد. هیچ کاری را عیب نمی دانست.

بیهوده گویی نمی کرد. بسیار سنگین و باشخصیت بود. در کمترین فرصت به مطالعه می پرداخت. درفاصله اداره به منزل، در وسایل نقلیه عمومی، در محل های انتظار، حدیث یا سوره و یل دعایی را روی تکه کاغذ می نوشت و یا می گفت من می نوشتم و در آن موقعیت ها حفظ می کرد. از این که وقت را بیهوده نگذرانده لذت می برد و خیلی شاد می شد.

در انجام کارهای اداری خیلی جدی بود. هرگز تحت تاثیر احساسات خود واقع نمی شد و تا کاری را به پایان نمی رسانید، آرام نمی گرفت. در روزهای تعطیل مرتب می گفت: ((حقوقی را که امروز گرفته ام در قبالش برای مردم چه کردم))! همیشه دنبال این بود که نان حلال بخورد و به خانواده اش نیز غذای حلال بخوراند.

در تهران صبح ساعت۶ می رفت و شب ها ۹ الی ۱۰ شب به منزل برمی گشت و باز قانع نبود. می گفت مردم خون خودشان را در این انقلاب ریخته اند، چطور من شب راحت در منزل بخوابم!

از آغاز جنگ برای دفع تجاوز دشمن به جبهه رفت. بعد از سقوط خرمشهر یک سال در تهران بود. ولی تحمل نیاورد و مشتاقانه و داوطلبانه به خطوط مقدم جبهه پیوست و این که شب و روزش وقف جبهه بود، حقیقتا خشنود و راضی بود. ایشان هر ۳۰ الی ۴۰ روز یک هفته به مرخصی می آمد. سه چهار روزش را به اداره می رفت و کمی زندگی و بچه ها می رسید و سپس با علاقه به جبهه برمی گشت.

نسبت به دنیای مادی خیلی بی توجه بود. حرص هیچ وسیله زندگی را نمی زد. یک بار ماشین ژیانش را و یک بار تمام اثاثیه منزلمان را به سرقت بردند. اصلا این مرد ناراحت نشد و صحبتی هم در موردش نکرد! مرتب به من می گفت خدا را شکر که شما و بچه ها سالم هستید و به شوخی می گفت حتما دزد احتیاج داشته که برده.

مرتب به فکر مرگ و روز قیامت و توشه برای آخرت بود. به حق الناس خیلی اهمیت می داد و در این کار بیش از حد خودش را به زحمت می انداخت. در منازلی که نماز و خمس خبری نبود سعی می کرد نرود و اگر می رفت و بعد متوجه می شد کم کم رابطه اش را قطع می کرد.

عاشق مهدی(عج) و امام حسین(ع) و عاشق رب عالمیان بود. یکی از دلایلی که برای رفتن به جبهه می آورد این بود که می گفت نور خدا در جبهه به وضوح دیده می شود. آرزو داشت در لحظه شهادت موفق به دیدار حضرت مهدی (عج) و امام حسین(ع) شود.

هروقت در مجلسی برایش تعریف می کردند از کسانی که خدمت حضرت مهدی(عج) رسیده اند یا در لحظه شهادت، خدمت سیدالشهدا رسیده اند آنچنان با صدای بلند گریه می کرد که ما را هم منقلب می نمود. همیشه تاکید می نمود که زندگی باید الگو داشته باشد. الگوی ما حضرت محمد(ص) و دوازده امام و برای شما هم حضرت زهرا(ع) و حضرت زینب(ع) هستند. به زندگی این بزرگان نگاه کن و برای زندگی خودت برنامه ریزی کن. به حق که این شهید بزرگ هر حرفی به زبان می راند اول خودش عمل می کرد و به همین دلیل بود که تمام گفته هایش بر دل همه دوستان و فامیل می نشست. تمام دوستانش دوستش داشتند. تمام فامیل مشتاق دیدارش بودند. چون از مصاحبت با او لذت می بردند.

بعد از صحبت ها، کتابی از احادیث به دست می گرفت و مجلسی را با صحبت های اهل بیت منور می کرد.

در تمام میهمانی ها عقیده داشت که بعد از پذیرایی شکم، پذیرایی فکری هم باید انجام پذیرد و اصولا هر نشست و برخاستی را بدون شمع محفل کردن سخنان گهربار ائمه هدی و رسول گرامی (ص) بیهوده می دانست.

ایشان به محض ورود به منزل با برنامه های خانه، خودش را توجیه می نمود.

هرگز ناراحتی اداره را به منزل نمی آورد. مشکلات اعضای خانواده را یک به یک مذتفع می نمود و اگر بین بچه ها با یکدیگر و یا با من برنامه ای وجود داشت آنچنان راه حل ارائه می کرد که همه چیز به خوبی به پایان می رسید.

همه اعضای خانواده در پی این بودیم که راحتی این پدر دلسوز را فراهم آوردیم و در خدمت او باشیم.

به عدالت قضاوت می کرد، هرگز نسنجیده سخن نمی گفت؛ مشکل گشای اغلب اختلافات خانوادگی دوستان بود، همیشه در اختلافات، میل به صلح داشت. در قلب پاک او فقط دشمنی با دشمنان اهل بیت بود و به همین دلیل شاهد بودیم که خونش به جوش آمد و برای سرنگونی دشمنان اسلام تا ریختن مایه حیاتش جنگید.

مسافرت های زیادی می رفت و در عین حال از خانواده غافل نمی شد.

ارتباطش با تلفن و یا نامه همیشه برقرار بود. در تمام مراحل ما را به کسب فیض نایل می گرداند.

همیشه در کار خیر پیش قدم بود و هرگز تمایل نداشت کاری را که برای خدا می کند، کسی باخبر شود.

در غیر ایام ماه مبارک رمضان روزه می گرفت و سعی می کرد کسی نفهمد. نمازهای شب را آنچنان می خواند تا کسی متوجه نشود. کارهای خیر را گاهی آنچنان پنهانی انجام می داد که حتی من هم متوجه نمی شدم و یا خیلی دیر می فهمیدم.

او همسری بود نمونه ، در زمان حیاتش به ایشان می گفتم: ((آیا زنی هست که به شوهرش بگوید همسر من نمونه است و مثل شما خلق و خوی محمدی داشته باشد؟ در جوابم می گفت بله هستند ولی شما نمی شناسید.

با این همه جای خالی شهید که حکم رهبری در منزل را داشت خدا می داند چه موقع پر خواهد شد.

نمی دانم چرا وقتی انسان از شهید صحبت می کند روحیه شهادت در او بالا می گیرد، بویژه این که شهید برادر یا شوهر آدم باشد. به قول شاعر:

عطر می ریزد از دهان همه                    نام پاک شهید حق خوشبوست

من برای اینکه بتوانم از خاطرات دور صحبت کنم باید برگردم به لحظه های آشنایی با شهید اقارب پرست.

آن وقت ها ما در قوچان زندگی می کردیم و برادرم شهید کلاهدوز در شیراز بود. سال ۱۳۵۱ برای دیدن برادرم به همراه پدر و مادر به شیراز رفتیم. آن وقت برادرم با شهید هم اتاق بود.

مدتی که ما در شیراز بودیم در انجام کارهای برادرم مثلا شستن لباسهایش و شهید اقارب پرست فرقی نمی گذاشتیم. اصلا آنها دو دست لباس یکرنگ داشتند. فرق لباس آنها این بود که لباس شهید اقارب پرست کمی بلندتر بود و دیگر اینکه او با ما نامحرم بود و ما وظیفه داشتیم موازین شرعی را در مقابل او رعایت کنیم.

مدتی که در شیراز بودیم شهید اقارب پرست چند بار برای خواستگاری به اصفهان رفت؛ هر چند از ما پنهان می کرد و برای هر سفرش یک دست لباس می خرید و دست از پا درازتر برمی گشت. یک بار خاله شهیداقارب پرست به شیراز آمد. او پس از آشنایی با ما به شهیداقارب پرست پیشنهاد کرد با من ازدواج کند. در آن ایام حسن آقا به عنوان مترجم در کنار مهمانان خارجی بود. ما او را کمتر می دیدیم. ولی او با یوسف در مورد من صحبت کرده بود و شرایطش را به یوسف گفته بود.

یوسف هم یکی از شب ها در مورد پیشنهاد او با مادرم صحبت کرد و بعد مرا صدا زد و پیشنهاد حسن آقا را به من گفت. من که منتظر چنین اتفاقی نبودم اول گفتم که شما شوخی می کنید و می خواهید مرا امتحان کنید، ولی وقتی عصبانیت برادرم را دیدم پی بردم که مسئله جدی است. لذا در جواب گفتم که من هم شرایطی دارم و باید در مورد آنها با حسن آقا صحبت کنم.

البته آن روزها به عظمت روحی این مرد پی برده بودم و او هم خیلی راحت پیشنهاد مرا پذیرفت. چندی پس از مراجعت ما از شیراز خانواده حسن آقا به مشهد آمدند و از من به طور رسمی خواستگاری کردند. بعد در یک شرایط ساده با هم نامزد شدیم و روز بعد حسن آقا مشهد را به قصد شرکت در کلاسهای دکتر شریعتی ترک کرد و به تهران بازگشت.

ما مدت یک سال نامزد بودیم و بعد با هم ازدواج کردیم و من به شیراز آمدم.

آن روزها یوسف می خواست از ما جدا شود که با مخالفت حسن آقا روبرو شد و این امر بهانه ای شد که حسن آقا دخترخاله اش را به یوسف (شهید کلاهدوز) پیشنهاد کند و او آنقدر از دخترخاله اش تعریف کرد که یوسف به تنهایی به اصفهان رفت و از دخترخاله حسن آقا خواستگاری کرد. البته بعدها ما نیز وارد ماجرا شدیم و در مراسن بعدی شرکت کردیم و پس از عروسی برادرم با دخترخاله حسن آقا هر دو خانواده در یک منزل بزرگتر با هم زندگی می کردیم.

پس از مدت کوتاهی از زندگی مشترکمان حسن آقا برای دیدن دوره به انگلیس اعزام شد. من به اصفهان آمدم و در کنار خانواده حسن آقا زندگی کردم. البته در این فاصله فرصتی به من دست داد که رشته تحصیلی خود را با اجازه حسن آقا عوض کنم و در رشته خانه داری دیپلم بگیرم.

هر روز که از زندگی مشترک من با این مرد میگذشت بخ عظمت روحی و بزرگواری او پی می بردم و در مقابل  این همه  عظمت سعی می کردم که من هم به خواسته های  این بزرگوار  جامهی عمل بپوشانم و به مرور خودم را در وجود او مستغرق بدانیم. دیگر به واژه ی همسر او بودن فکر نمی کردم بلکه خودم را خدمتگذار این مرد می دانستم و به  این خدمتگذاری افتخار می کردم. او همه چیز من بود و من هر چه می خواستم یا برای او یا بخاطر او بود. اوایل  که بچه نداشتیم اگر فرصتی  دست میداد به کلاس مبارزه با بهایی گری میرفتم. حسن آقا و داداش یوسف  هم در این مسئله  نقش داشتند. آنها حتی یک نفر را به داخل بهایی ها فرستاده بودند تا اطلاعات  بگیرد و آنها بتوانند با داشتن اطلاعات کافی به مبارزه  علیه بهایی ها اقدام کنند.

با تولد اولین بچه ام , مهریه ام را به حسن آقا بخشیدم و به این ترتیب اردت خود را به این مرد نشان دادم.

روزگار به سرعت می گذشت و ما یک  مرتبه متوجه شدیم که صاحب چهار فرزند ÷سر هستیم.

یک بار تیمسار شهید صیاد شیرازی با خانواده به منزل ما آمد و شب برای دعای کمیل به شاهچراغ  رفتیم . آن شب شهید دستغیب را دستگیر کردند شهید صیاد شیرازی در شلوغی و ازدحام , خانواداش را گم کرد . پس از مدتی آنها را پیدا کردیم و به خانه آمدیم.

نزدیکی های پیروزی انقلاب به تهران آمدیم . در تهران  با نامجوی رفت و آمد داشتیم و من پی برده بودم که آنها یک گروه مخفی نظامی دارند . البته بعد ها فهمیدم که آنها حتی طرح ترور شاه را داشتند , ولی چون شاه لباس ضد گلوله پوشیده بود  این مهم انجام نشد؛ در این مورد با من صحبتی نکرده بودند و من هم لازم نمی دانستم  چیزی بپرسم . حسن آقا حتی مسئله ی رفتن به بغداد و ملاقات با آقا را که در بازگشت از انگلیس از طریق ترکیه انجام داده بود به من نگفته بود . این مسئله را اخیرا از جناب  سرهنگ خیر آبادی شنیدم.

با پیروزی انقلاب و کثرت گرفتاری حسن آقا , ما کمتر موفق به دیدار آن بزرگوار می شدیم و چون من خودم را وقف این مرد کرده بودم , یک بار هم لب به اعتراض نگوشودم و دوست داشتم  او در خدمت اسلام و انقلاب باشد . من هم در منزل مشغول تربیت بچه ها  بودم و به این طریق تکلیف شرعی خود را انجام می دادم.

گاهی که فرصتی دست  می داد با حسن  آقا به مزار شهدا میرفتیم . حسن  آقا آنجا با صدای بلند گریه می کرد  و  آرزوی شهادت می کرد. بار ها مجروح شده بود, ولی بلافاصله ÷س از  درمان مختصر , راهی میدان جنگ می شد.

یک روز در مزار شهدا خیلی گریه کرد که من  به او گفتم  ((آقا جان! شما خودت شهید زنده ای, بنشین و کار کن !همه که نباید شهید بشوند)). او به طرف من برگشت و گفت:(( پس حتما تو راضی نیستی من شهید بشوم . بیا از خدا شهادت مرا بخواه)) و در ادامه گفت(( هر کس باید به نحوی از بین برود ؛ یکی با تصادف , یکی با مرگ طبیعی . مرگ حق است  ولی من می خواهم شهید بشوم)).دیگر از آن  روز به  بعد  فقط راجع  به شهادت  صحبت  میکرد.

در آن لحظات  وضعیت  بدی داشتم . نه می توانستم حرف او را رد کنم نه می توانستم از عزیز ترین فرد زندگی ام جدا بشوم. سر انجام به خاطر اینکه دل او نشکند , حاضر شدم  که او را دعا کنم .